نوشته های همایون رقابی
پندار نیک____گفتار نیک____کردار نیک
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : همایون رقابی
----- -----
پیوندها
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
----- ----- ----- -----
جمعه 13 بهمن 1396 :: نویسنده : همایون رقابی
ارسالی: خانم پروین رقابی(با تشکر)


خاطرات کودکی...

 

وقتی بچه بودم مادرم یک گلوله نخ کاموا که به اندازه یک توپ تنیس بود بمن داد تا بازی کنم . منهم مدتی بازی کردم و بعد آنرا به خواهر بزرگم دادم و گفتم: خواهر جون .... اینو برای من یک جفت جوراب بباف...

خواهرم گفت: این که نمیشه ... خیلی کمه...

گفتم: نه ... یک عالمه نخه ... اگر باز کنی خیلی میشه...

خواهرم گفت: باشه میبافم.

کمی فکر کردم و گفتم: بعدش هم برام یک جفت دستکش بباف.

خواهرم لبخندی زدو گفت:باشه

باز گفتم : با باقیش هم یک پلوور برام بباف.

خواهرم خندید و گفت: باشه ... چشم...

یک دفعه گفتم: هرچی هم زیاد اومد بدی بخودم ها ... مال منه....





نوع مطلب :
برچسب ها : کودکی، خاطرات، افکار ساده،
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.