نوشته های همایون رقابی
پندار نیک____گفتار نیک____کردار نیک
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : همایون رقابی
----- -----
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
----- ----- ----- -----
پنجشنبه 11 مهر 1392 :: نویسنده : همایون رقابی
دنیای مشابه...

جلد یک. قسمت دهم

نوشته همایون رقابی



من یك آتیه پر از تاریكی  وخوف در پیش دارم ، زیرا از آن هیچ نمیدانم . و بجای این دانستن ، امیدوارم كه هرچه پیش آید خوب و شیرین باشد كه مسلما همیشه اینطور نخواهد بود .

امید  برای دل خوش كنك  است اما دانستن  همه چیز است . دانستن هدف است زندگیست مرگ است عشق است قدرت است و خلاصه اصل دانستن است كه تو آنرا داری حالا من باید خود را در زندگی مغبون بدانم یا تو ؟

-        تو به نكته ظریفی اشاره كردی و رد شدی ،گفتی شاید اشكال كار  از طرز تفكر و نوع عقلیست كه بما داده اند واقعا هم همینطور است اشكال  در همینجاست ولی با این عقلی كه به ما داده اند وقتی من راجع به زندگی خودم فكر میكنم آنرا خشك و بیروح میابم ، چون میدانم چه خواهد شد . اما زندگی تو لطیف است امید در آن هست . و این فقط بعلت ندانستن است و بس . اگر من ندانستن را میپسندم ، بخاطر  نوع عقلیست كه به من داده اند  و اگر تو دانستن و در عین حال خشك بودن زندگی و نداشتن  امید را میپسندی ، باز بعلت همین عقل موجود است .و چون عقل من و تو یكیست  پس این تناقض گویی بوسیله یك عقل  ناشی از چیز  دیگری باید باشد . آن چیز نمیدانم چیست ولی شاید حسی باشد كه بر اثر آن بشر به هرچه دارد قانع نیست . حس ناراضی بودنحس بیشتر و بهتر طلبیدن و یا شاید آن چیزی كه ما را قانع كند  در این دنیا نیست و ما بیهوده در طلب آن باین درو آن در میزنیم .

-        "كاروی " . خیلی از مسئله پرت شدیم این مسائل  یك بحث عمیق و طولانیست كه من و تو از پس آن بر نمیآییم . فعلا  من با عمر خاص خودم و نادانیم ، و تو با عمر مخصوص خودت و دانائیت با یك هدف مشترك اینجا نشسته ایم اگر اینرا قبول داری  بگو برای رسیدن به هدفمان باید چه كار كنیم ؟

-        نه "كاروی " . اینطور نیست من و تو دیگر هدف مشتركی نداریم موقعی هدف من تهیه فلز مورد نیاز  "ونژ"  بود كه خود را حقیقی میپنداشتم و  "ونژ"  و آتیه را مال خودم میدیدم اما حالا بدون   "ونژ"  و آتیه . چرا باید همان هدف را دنبال كنم ؟ . من واقعا متاُسفم . اما حاضر نیستم این عمر كوتاه خود را فدای اهدافی كه بمن مربوط نیست كنم .

-        یعنی تو نمیخواهی هیچ نوع همكاری با من بكنی ؟ تو برای خواستهای  "ونژ"  ارزشی قائل نیستی ؟ آخر من و تو یكی هستیم تو منی و من تو پس نمیتوانیم نسبت بهم بیتفاوت باشیم چــــــرا اینقدر بد بینانه فكر میكنی ؟.

-        متاُسفم " كاروی " . من و تو دیگر یكی نیستیم . اگر چه همه چیز ما شبیه یكدیگر است و تا این لحظه زندگی مشتركی داشتیم ، اما از این ببعد  راهمان از هم جداست من باید فكر كنم كه بچه نحو  این عمر پنج روزه را بگذرانم كه بهترین باشد  و تو هم با امیدهایت  و  "ونژ" زیبا  مشغول باش اما از من همكاری نخواه .

-        عجیب است اینرا دیگر پیش بینی نكرده بودم نمیدانم چه باید كرد خوب ، تو بگو میخواهی چه كنی ؟

-        گفتم كه ، میخواهم فكر كنم .

-        خوب باشه . فكر كن ولی بدون همكاری تو فلز  مورد نظر "ونژ" تهیه نمیشود و "ونژ" از دست میرود . آیا این جزو هدف های مستقیم یا غیر مستقیم توست ؟

-        "ونژ"  و فلز و تو در هدفهای من جایی ندارید .من واقعا لازم است فكر كنم . پیشنهاد میكنم استراحت كنیم تا فردا صبح ببینیم چه خواهد شد .

-        موافقم فقط امیدوارم  كه فكر ت در را ه بهتری  بكار بیفتد .

 

                                              ()()()()()()()()()()

 

دو روز بعد "ونژ" آمد   در ظرف اینمدت مشابه من بهیچ وجه حاضر به همكاری نشد دلایل او مانند  حرفهایی كه شب اولش بود و تمام بحث های من و او برای تهیه فلز بی نتیجه ماند . او پیشنهاد كرد بجای بحث كردن ، یك مشابه دیگر بسازم ، شاید او همكاری كند .

گفتم : اگر او هم مانند تو فكر كند مسلما همكاری نخواهد كرد .

گفت : مجبور نیستی فكر خودت را باو انتقال دهی ، یك فكر مطیع پیدا كن  كه اوامرت را اطاعت كند . آنگاه آنرا به مشابه جدیدت انتقال بده .

گفتم : مثلا چه نوع فكری را پیشنهاد میكنی ؟

گفت : نمیدانم یك فكر كاملا مطیع مثلا فكر یك گاو را .

-        حالا موقع شوخی كردن نیست اگر من فكر یك گاو را به مشابهم منتقل كنم ، عوض همكاری  در تهیه فلز ، از من علف و یونجه میخواهد  و توقع خواهد داشت هر روز شیرش را بدوشم .

-        قصد من شوخی كردن نبود بلكه فكری مطیع تر از فكر گاو  در این لحظه بنظرم نرسید . بهر حال مشكل ، مشكل توست  خودت بهتر میدانی .

-        آخر در حالیكه من و تو یكی هستیم و تا كنون  زندگی مشترك و فكر مشترك و حتی عشق مشترك داشتیم ، چگونه  تو میتوانی اینهمه نسبت به خواستهای مشتركمان بیتفاوت باشی ؟ آیا بد كردم  ترا از هیچ بوجود آوردم  و عقل بتو دادم تا كمكم باشی ؟

-        خواهش میكنم منت بر سر من نگذار مگر من بتو التماس كرده بودم كه مرا بوجود بیاوری ؟ مگر من مشكلی داشتم كه تو با بوجود آوردنم حل كرده باشی ؟ درعدم ، بدون فكر ، نیست و راحت بودم تو برای حل مشكل خودت مرا به این دام انداختی .ولی من عقلم میرسد  كه بازیچه دست تو نشوم میخواستی عقل كمتری بمن بدهی تا نتوانم از فرمانهایت سرپیچی كنم . ولی دیگر منت بر سر من نگذار كه مثلا لطف كرده ای و مرا بوجود آورده ای . وقتی من نبودم ، نه غصه ای داشتم و نه فكری ولی تو با این عمر كذائی پنج روزه كه بمن عطا كردی ، پنج روز پر رنج  و پر از فكر و نا امیدی را بعنوان مثلا عمر بمن هدیه دادی اینجا كی باید طلبكار باشد ؟ من ..؟ یا تو ..؟

بحث بیفایده بود آن دو روز هم سپری شد  و من هر راهی را كه بفكرم میرسید برای تهیه فلز  بررسی و حتی آزمایش كردم ، اما هیچكدام بنتیجه نرسید .

مشابه من در اینمدت گوشه ای مینشست  و در سكوت فكر میكرد . آنقدر در فكر بود كه گویی در این دنیا نیست . مثل اینكه این عمر پنج روزه ، او را خیلی ناراحت كرده بود . یكبار دیدم از كامپیوتر راجع به نحوه  طولانیتر كردن عمرش سئوال میكند  . كامپیوتر گفت : چیزی  در این مورد نمیداند . یكبار هم بمن گفت : وقتی   "ونژ" آمد تصمیم دارد راه طولانیتر كردن عمرش را از او بپرسد .


و بالاخره     "ونژ"   آمد .

مثل همیشه  زیبا اما نگران بود با همان بیصدایی لطیف با من صحبت كرد بدون ادای كلمه ای فكر مرا خواند و فهمید در تهیه فلز ناموفق بوده ام  و دانست مشابه من همكاری لازم را نكرده است .

مشابهم بسویش دوید . دستش را میان دو دست گرفت و گفت :  "ونژ"    عزیزم خواهش میكنم  بگو چگونه میتوانم عمر طولانی داشته باشم  تا با تو یا لا اقل با  امید تو زندگی كنم   "ونژ" . میدانی كه دوستت دارم اما برای دوست داشتن و پرستیدن تو فقط یك دو روز  دیگر وقت دارم بگو . بگو چگونه میتوانم  عمرم را طولانی كنم ؟

"ونژ"  با ناراحتی دستش را از میان دستهای او بیرون كشید و از جیب لباسش یك دستگاه كوچك  كه در كف دست جا میگرفت  بیرون آورد . یك طرف این دستگاه از صدها عدسی كوچك پر شده بود .  "ونژ"  آنرا بطرف مشابهم گرفت  ودكمه ای را كه روی دستگاه بود فشار داد . در یك لحظه مشابه من مانند بادكنكی كه به آن سوزن بزنند تركید  و دیگر هیچ اثری از او باقی نماند .

سپس درحالیكه دستگاه را در جیبش میگذاشت متوجه من شد . قدمی بسوی من آمد و با كمال تعجب دیدم كه برای اولین بار واقعا صحبت میكند .

صدایش هم زیبا بود و مانند موسیقی لطیفی روح را نوازش میكرد .

او گفت : " كاروی " . عزیز من دیگر تمام شد بگذار بگویم ما همه مشابه هستیم ما برای تهیه این فلز و ادامه زندگیمان تلاشها كردیم و دنیاهایی را زیر و رو نمودیم .ما مشابه هایی هستیم كه سازنده گانمانرا از بین بردیم و خودمان با عقل و خردی كه داشتیم  و روز بروز آنرا ترقی میدادیم ، كار را دردست گرفتیم . كاروی .ما جز مرگ برای ساكنین كرات چیزی به ارمغان نمیآوردیم  ودر مقابل فلز مورد نیازمان را از آنها میگرفتیم . اما نمیدانم چطور شد كه من وقتی بعنوان پیش آهنگ به كره شما آمدم عاشقت تو شدم واین عشق نگذاشت  مرگ را بر روی زمین بریزیم . همنوعان من از این عشق خبر ندارند و من طوری خبر ها را به آنها گفتم كه به زمین حمله نكنند . ولی چون فلز ما بكلی تمام شده ، تصمیم هیئت حاكمه بر این قرار گرفت كه اگر ظرف چند دقیقه  با فلز مراجعت نكنم  مرگ را بزمین بفرستند .

عزیزم منهم مشابه هستم و دنیای ما دنیای مشابه است اما نمیدانم دیدار تو با من چه كرد ؟

"ونژ" جلو تر آمد  و خودش را در آغوش من حیرت زده جا كرد  و ادامه داد  :  تا لحظاتی دیگر مرگ بر زمین خواهد بارید اما من میخواهم بگویم كه حقیقتا ترا دوست دارم. "كاروی" . چیزی بگو . بگو كه دوستم داری بگو.

او را سخت در آغوشم فشردم و گفتم : عزیز من جان من "ونژ" خوب من من ترا میپرستم چه مشابه  یا چه حقیقی آنچه مسلم است  دیوانه وار دوستت دارم  "ونژ" . من در مدت زندگانیم ، فقط وقتی عشق ترا پیدا كردم معنی خوشبختی را فهمیدم سوختن بدون تو هم برای من لذت بخش بود و دیدارهای كوتاه ما سعادت "ونژ" با تو مرگ برایم ساده است "ونژ" . "ونژ". "ونژ".

ناگهان نور اطاق بشدت تغییر كرد  و چندین  "ونژ" دیگر در نقاط مختلف پدیدار شدند . همه با همان زیبایی ، اما با نگاه های كاملا نامهربان یكی از آنها در حالیكه دستگاهی مشابه آنچه   "ونژ" با آن كاروی مشابه را نابود كرده بود در دست داشت  آنرا بسمت من گرفت و گفت : سپر ضد امواج مرگ ساخته اید ؟ . اما ما شما را نابود میكنیم . حالا بمیر .

با گفتن این حرف دكمه را فشار داد  اما قبل از او   "ونژ" كه در آغوش من بود  مرا بزمین انداخت و اشعه مرگ آن اسلحه از بالای سرمان گذشت .

"ونژ" اسلحه اش را بیــرون كشید و بســوی همنوعان خود شلیك كرد . مشابه های همنوع   "ونژ"  مثل باد كنك  میتركیدندو از بین میرفتند .  "ونژ"   بسرعت باینطرف و آنطرف میچرخید  و شلیك میكرد . همواره سعی مینمود سپر محافظ من باشد .

در یك فرصت كوتاه  در اطاق را گشودم  و خودم و   "ونژ" را ببیرون پرتاب كردم .  "ونژ"  را در حالیكه میگریست  در آغوش كشیدم  و باطراف نگاه كردم .  "ونژ"  زیر  لب میگفت :  تمام شد تمام شد كاروی ، یادت باشد كه من ترا واقعا دوست دارم من

اما نتوانست حرفش را تمام كند  چون شلیك اسلحه   "ونژ" دیگری كه از اطاق خارج شده بود او را چون حبابی منفجر كرد . اسلحه اش را كه بر زمین افتاده بود برداشتم و روی زمین غلطیدم  و بسمت   "ونژ"   مهاجم شلیك كردم . او هم چون حبابی تركید و از بین رفت .

بخیابان دویدم ، اما با وحشت دیدم آنجا هم پر از مشابه هایی نظیر "ونژ" شده  و زدو خورد عجیبی بین ارتش آماده ما  و   "ونژ" ها  در جریان است .  كنار یك برآمدگی دیوار پناه گرفتم . سربازان  ما در نقاط مناسبی سنگر گرفته بودند  و با اسلحه های مخصوص بسمت "ونژ" ها شلیك مینمودند . اما "ونژ" ها مرتبا در نقاط مختلف ظاهر میشدند و متقابلا بسمت نیروهای ما شلیك میكردند . اشعه ها  مرگبار و بیصدا بودند  و اگر به انسانی برخورد میكردند بدن او را متلاشی میساختند . اجساد متلاشی شده چند نفر در گوشه و كنار خیابان و پیاده رو ها افتاده بود مرگ بیصدا بیداد میكرد  و "ونژ" ها و آدم ها را بدام میانداخت .

یك  "ونژ" در حالیكه پشتش بمن بود , ایستاده در مقابلم ظاهر شد اسلحه در دستش بود و پی هدف میگشت . چشمش بیك زن و بچه كه در اطاق خودشان بودند  واز پشت پنجره خیابان را با وحشت نگاه میكردند افتاد و آنها را هدف گرفت .

بیاختیـار و با تمام قوا از عقب ضربه محكمی بدستش زدم  بطوریكه اسلحه اش به گوشـه ای پرتاب شد . فورا اسلحه ام را بسمت او گرفتم ، اما قبل از اینكه شلیك كنم چرخش سریعی كرد  و با نوك پا بزیر دستم زد. اسلحه منهم افتاد و در همین مدت كوتاه او مقابل من قرار گرفت . اول نگاهی بمن كرد نگاهش بزیبایی "ونژ" بود اما كاملا بی عاطفه . قبل از اینكه بتوانم عكس العملی نشان دهم با مشت محكم بصورتم كوبید.  از جا كنده شدم  و تلو تلو خوران چند متر آنطرفتر افتادم . ضربه اش واقعا سنگین بود . بلافاصله بسویم خیز برداشت اما قبل از اینكه بمن برسد چرخیدم  و خودم را كمی از محل دوركردم كنار من بزمین افتاد و در همان حال مشتی دیگر حواله سینه ام كرد كه بهدف خورد  و شدیدا احساس درد كردم .

میخواستم او را بزنم اما در مقابل من  "ونژ" بود چطور میتوانستم  دستم را بر روی یك زن ، آنهم به زیبایی "ونژ" حتی  اگر مشابه باشد بلند كنم .


ادامه دارد...
برای مطالعه ادامه داستان" اینجا " کلیک کنید.




نوع مطلب :
برچسب ها : داستانهای همایون رقابی، داستان های علمی تخیلی، فضائی،
لینک های مرتبط :

دوشنبه 12 شهریور 1397 05:49 ب.ظ
My name is Joy Philip, from Canada.
همایون رقابی

سه شنبه 3 مرداد 1396 10:54 ب.ظ
Every weekend i used to pay a visit this website, because i wish for enjoyment,
as this this site conations in fact pleasant funny information too.
همایون رقابیthanks
شنبه 19 فروردین 1396 01:49 ب.ظ
I just like the valuable information you supply on your articles.

I will bookmark your weblog and test again here frequently.

I am moderately certain I will be told a lot of new stuff right here!
Good luck for the next!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو